تبليغاتX
آیریکان


















آیریکان

... ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

حرف خاصی نیست...
رها میان خیالی سفر...
دلخوش به چند خطی کتاب خواندن نیمه شب ها
و چشم به آسمان دوختن که کی برفی ببارد...
...
خیال که تمام شود باز می گردم از سفر...

+نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت2:40 PMتوسط سیاوش | |

قبلاها خیلی بیشتر خبرها را دنبال می کردم که ببینم آخرش چه شد... قرار است چه خاک تازه ای به سرمان ریخته شود و الخ...
ولی حالا دیگر حالت تهوع بهم دست می دهد اگر بخواهم اخبار را گوش بدهم، چه اخبار خبرگزاری های بی شرم و وقیح داخلی و چه خبرهای مسخره و سراسر دروغ خبرگزاری های خارجی... اصلا هم برایم مهم نیست که بگویی که "وا" داده ام، اصلا تو فرض کن که وا داده ام... چه خیالی؟...    
تا وقتی که تو رفیق، قهوه ی تلخ می نوشی و ژست های آب دوغ خیاری روشنفکرانه از خودت در می آوری و هی از جنبش سبز سقط جنین شده حرف می زنی، یا آن دیگری که 4000 کیلومتر آنطرفتر از ایران برای اینکه بگوید انقلابی ست دستبند سبز به دستش می بندد و اسمش می شود اپوزیسیون خارج از کشور و هی موقع حرف زدن زورهای انقلابی می زند... ما راه به جایی نخواهیم برد...   
فعلا که مانده ایم خجالت عرب های سوریه... آنها که نه کوروش داشته اند و نه داریوش، عرب بادیه بودند و غدایشان شیر شتر و سوسمار!
       
و اینکه دیگر آدم چه بگوید...؟ مردم که ما باشیم چه کار باید بکنیم؟

پهلوان هفت خوان، اکنون
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود.
و می اندیشد
که نبایستی بگوید هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر
چشم را باید ببندد تا نبیند هیچ،
بس که زشت و نفرت انگیز است این تصویر...*

|
دنیای واژگون...
همدان- بهار 90


* از اخوان ثالث


 

+نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت9:19 AMتوسط سیاوش | |

بی هیچ حرفی ...

از دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت11:25 PMتوسط سیاوش | |

اینکه آدم وقتی تنهاست و خودش هست و دو تا گوشش، هی به خودش بگوید "ما" زیاد بد نیست،  و شاید برای این است که از تنهایی هول برش ندارد، مثل همان مست ها که نیمه شب ها، دست به دیوار، تلو تلو خوران، از تاریکی شب کوچه ها می گذشتند و برای اینکه ترس تنهایی سرشان هوار نشود، برای خودشان آواز می خواندند و می گذشتند و می رفتند...           
اما وقتی این "ما" ی الکی واقعی می شود، و تو واقعا "ما" می شوی... دیگر "ما" معنی ندارد... اگر "ما" را همان تو و من بدانیم... دیگر تویی و من ی باقی نمی ماند که حرفی از آن برای گفتن باشد... اصلا دیگر "ضمیر" که از ارکان دستور زبان فارسی ست می رود ور دل همان ادیبان و دانشمندان ادب فارسی!   
و آنچه این ضمیرها را بر میدارد و دل آدم را میان راهی می اندازد که دلش را میان دستش بگیرد و پا به پای آنکه همراهش شده قدم بردارد و راه برود و برای خودش آواز بخواند و پرندگان را نگاه کند و گرگ ها را رد بزند، عشق نیست...
خیلی فیلسوف اند آنها که دنبال معنای عشق می دوند، و هی این جمله ی ادیبانه را به زبان می آورند که: آه ه ه  ما هنوز اندر معنای عشق مثل خر در گل فرو رفته ایم، و همین می شود دستمایه ی سخنان جگر سوزشان "در باب عشق و جوانی"*، عشق را شاعران به گند کشیده اند و ملاها که ارادت تعبیرش کرده اند، به حماقت کشانده اند... بهترین کلمه در اینجا "خویشاوندی" ست، خویشاوندی دو روح، دو بیگانه، یک روح تنها و نیازمند** – که من باشم- و یک روح زیبا و نفیس و شریف – که تو باشی-
و خویشاوندی ست که راه زندگی من را تا هشت روز دیگر به مسیری عزیز و زیبا و هیجان انگیز و پر هول می کشاند...

بیست و چهار آبان آغاز زندگی جدیدی خواهد شد برای ...

و این ... را به جای همان ضمیرها بگذارید...


...
دامگاه فریدونکنار- آذر
87

*   از باب های گلستان سعدی
** دکتر شریعتی

+نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت10:26 PMتوسط سیاوش | |