تبليغاتX
آیریکان


















آیریکان

... ای به جامه خویش پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

هیچ دلم نمی خواست و هنوز هم نمی خواهد که درباره ی خبری در این مملکت حرفی بزنم، انقدر که همه چیز مسخره و خنک و احمقانه است، حوصله ی انشا نوشتن هم ندارم، پس مثل مراسم خواستگاری، یک راست می روم سراغ اصل مطلب:

ریاست محترم سازمان محترم محیط زیست محترم کشور محترم ایران، در اقدامی انقلابی و متهوارنه و بی نظیر اقدام به وارد کردن چهار قلاده ی ببر دیگر به میهن اسلامی مان می نمایند. جناب آقای مهندس محمد جواد محمدي‌زاده که پیش از این نیز وعده های شگفت انگیزی مبنی بر اسکان دو ببر در جزیره میانکاله داده بودند، اخیرا در فرمایشاتی کاملا علمی و مبتنی بر اصول و متد علمی تر، فرموده اند: پس از مطالعات بسيار زياد، قرار شده است با انتقال DNA از پوست و موي باقي مانده از آخرين ببر روسي كه توسط مظفرالدين شاه شكار شده است به ببر آموري، نسل ببر مازندراني به تدريج احيا شود .

وعده ی نخست ایشان در خصوص آماده شدن جزیره ی میانکاله برای اسکان دو ببر به دو دلیل کاملا جزئی و پیش پا افتاد هنوز محقق نشده است!! نخست آنکه یکی از دو ببری که پارسال وارد ایران شدند، مرده است، و دلیل دیگر اینکه: هنوز جزیره ی میانکاله آماده نشده است، و الا که همه ی موارد دیگر حی و حاضر و مهیاست...!!!

وعده ی دیگر ایشان مبنی بر تزریق DNA برای احیای ببر مازندران را دیگر بنده هیچ صحبتی نمی کنم، چرا که جناب آقای مهندس خودشان در زمینه ژنتیک دکتری دارند!!! لابد خب دارند دیگر !!!

فقط می ماند این وسط از دست دادن 4 قلاده پلنگ ایرانی، و شاید هم یوزپلنگ، به علاوه آن دو پلنگ دیگر، که حضرت آقای مهندس از ارثیه پدری شان در ازای 4 قلاده ببر تقدیم کشور دوست و برادر، روسیه ی عزیز می کنند.

و حالا زبان حال ماست:      
خاک وطن برفت... چه خاکی به سر کنم...

+نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت8:2 PMتوسط سیاوش | |

فصل رفتن ها بود انگار آن زمستان بی پیر...  تمامی هم نداشت که برفش می بارید از آسمان سرخ تا آخرین روز...    
چندی پیش سیمین دانشور... و حالا هم جلال ذوالفنون....    
 کودک که بودم و مراسم ختم که می رفتیم و هنوز هم البته، روضه خوان  صدای نکره اش را پس کله اش می انداخت و نعره را هوار سر صاحب عزایان می کرد که: "گلچین روزگار عحب خوش سلیقه است..."، معنی شعرش را نمی فهمیدم، حتی بیشتر برایم مسخره می نمود، که مرگ مگر گلچین است با آن قیافه ی ترسناکش!.... اما حالا وضع فرق کرده است، مرگ دیگر چهره ی وحشتناکی ندارد، نه اینکه خواسته باشم از همان حرف های آبکی حضرات روشنفکر پای منقلی را زده باشم که: "آه ه ه ه ه کاش مرگ زودتر بیاید و ما را از این زندگی نجات دهد و الخ..." و بعد پایش که بیفتد و وقتش که بشود، همان ها که برای آزادی میز گرد و مستطیل و سایر اشکال هندسی را می گذارند، قرار بشود بیایند وسط میدان، هر کدام سوراخ موش را به مبلغ گزافی می خرند و الفرار...     
نه! منظورم از اینکه چهره مرگ دیگر عبوس نیست، این حرف ها نبود، هنوز هم: "زندگی را دوست می دارم، مرگ را دشمن..."* اما دیگر مرگ عجیب و غریب نیست برایم، فقط گاهی کمی گیجم می کند، که البته اگر مثل روضه خوان ها فکر کنیم خیلی ساده است و مرگ مثل آدم با سلیقه ای خوب ها را جمع می کند و می برد، اما نمی شد میان این همه "خوبی" که امسال برد، یکی از "دیگران" را هم می برد؟ اما سخت است مثل روضه خوان ها ساده فکر کردن...


استاد جلال ذوالفنون...

+نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت11:1 AMتوسط سیاوش | |

این چند روز را هفته منابع طبیعی نام گذاری فرموده اند...
نمی دانم چرا هر چقدر سعی می کنم که خنده ام نگیرد نمی شود...
حکایتی ست...


ببین! همیشه خراشی ست روی صورت احساس...*
سوادکوه-زیرآب-تیر85



* از سهراب سپهری

+نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت1:19 PMتوسط سیاوش | |

اصغر فرهادی اسکار بهترین فیلم خارجی را  از آن خود کرد. و بازهم آنها که جانشان از کینه پر است نوشتند که چنین و چنان...

بگذار بدت بگویند... مگر همه ی این سالها هزاران چون تو را بد نگفتند... 
بگذار باز هم بگویند... 
و برای تو و تنهایی ما که گرفتاریم چند خطی از "کویر" زبان حال است:
در روزگار جهل، شعور، خود جرم است و در جمع مستضعفان و زبونان، بلندی روح و دلیری دل، و در سرزمین غدیرها (به تعبیر بودا) خود جزیره بودن گناهی ست نابخشودنی... *


* کویر: دکتر شریعتی

+نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت7:37 PMتوسط سیاوش | |