تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش فرو پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

انتظار...

در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیر یاد شده است ...پرنده ای که در طول زندگی اش تنها یکبار آواز می خواند ...از بدو تولد او به دنبال صحرایی پر از خار می گردد و تا آنرا نیابد آرام ندارد و آنگاه که یافت ؛ تیزترین و بلندترین خار را انتخاب می کند و خود را به میان آن می افکند و زیباترین آواز را سر می دهد تا جاییکه جان بسپارد ...بلبلان و چکاوکان با مرگ او نغمه سر می دهند ... او تمام زندگی اش را به یک آواز می بازد ... آوازی که همه آنرا می شنوند ... و خداوند و فرشتگان نیز در آسمان گوش فرا می دهند و لبخند بر لبان شان جاری می گردد...

عکس: همدان-تابستان ۸۵

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 7 PM  توسط سیاوش  | 

رد پا...

... و بدین سان سالها زیستم . بی آنکه تعلقی مرا به خاک متصل کند ، آزاد و رها مثل پری بر آب ، مثل تخته پاره ای بر موج ، مثل .... اصلا مثل هیچ چیز ؛ هیچ هیچ . بی خوشتن و دیگران . اما دریغا ... دریغا که نسیمی به نرمی غبار خاک را بر دامنت می افشاند و آن وقت است که دامن گیر می شوی . خاک یعنی تعلق و تعلق یعنی اسارت ....اما اسارتی که در راه عشق است یعنی رهایی و تنها معنای واقعی آزادی همین است...

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11 AM  توسط سیاوش  |