تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش فرو پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

آخرین منزل ما وادی خاموشانست
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز....

داشتم فکر می کردم به این شعر سهراب چه ساده و صمیمی : مرگ گاهی ریحان می چیند ... و حالا مرگ دوباره بر فراز "علم کوه " پرواز کرد و شاهینی را به آسمان برد .
و این آرزوی همه آنهایی است که به نوعی دامنشان را با سنگ و صخره های کوه گره زده اند مرگ در همان جا که عاشقی کرده اند .
اصغر مهر پویا کوهنورد 33 ساله همدانی بر علم کوه

یادش گرامی .

لینک خبر - قلمرو کوهستانی ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 9 AM  توسط سیاوش  | 

  شب خوابیده بود ، ماه قدم زنان می گذشت و هر از گاهی با تکه ابری احوالپرسی و خوش و بشی  می کرد و رد می شد . برکه عکس ماه را می گرفت برای یادگاری . غوک می خواند ، نرم و پر زمزمه مبادا شب بد خواب شود و شب عادت کرده بود به این لالایی . رودخانه عجله داشت مثل همیشه .
چراغ کلبه ماهی گیر روشن بود . داشت تورش را تعمیر می کرد . زن آرام خوابیده بود . ماهی ها زیر آب جمع شده بودند ؛ کسی گریه ماهی ها را ندید زیر آب ....
ماهی پیر برای فردا داوطلب شده بود .

رخساره تو در نظرم جلوه می نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

تابستان ۸۴

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10 PM  توسط سیاوش  |