سیاهی درختان بود و نور نقره ای ماه ؛ و سرما بیدادها می کرد ؛ درختان آرام آرام می رفتند که زمستان را مهمان خود کنند ...
تکه چوبی برداشت و در آتش انداخت ؛ شاخه های نازک سوختن را چه رقص شورانگیزی آغازیده بودند و شادمانه نواها بود که از دل آتش شنیده می شد ؛ خیره شعله ها بود که انگار پشت درخت ها چیزی تکان خورد ، سر کشید ، سیاهی بود و چشمانش در پس شعله ها جز تیرگی نمی دید . فرو رفته خیال های دور و دراز و تلخ و شیرینش بود که خش خشی ، خیالش را رماند ، سر بلند کرد ... گوش تیز کرده بود و چشم می چرخاند پی ردی از صدا که دو چشم براق نگاهش را میخکوب کرد ...سرما تا مغز استخوانش رخنه کرد ، صدای زوزه ها را شنیده بود از سر شب ، .... لختی گذشت ؛ شعله ها به نرمی سر در آغوش هم بردند و آرام گرفتند ؛.... گرگ جلویش چمباتمه زده بود ؛ پوست نقره ایش می درخشید . مرد بی حرکت نشسته بود و تنها سکوت بود که میان نگاه شان سرگردان می گشت ؛ لحظه غریبی بود... چشمان گرگ به سخن آمدند :
" مرا سالهاست که آرزوی کنامی گرم و آشیانی دلخواه به هر سو می کشاند و نمی یابم ، من که پیش از آمدن تو و دیگرانی چون تو تنها هماورد این دشت های یخ زده و جنگل های مه گرفته بودم ، سالهاست که می جویم و نیست انچه می خواهم ."
چشمان مرد گوش سپرده بودند به حرف های گرگ ؛ خاطرش آمده بود آن همه سرگردانی های بی انجام ... و اینبار چشمان مرد بود که سخن می گفت : " مرا نیز آنچه تو می جستی به اینجا کشانده ... "
و دو آواره سخن ها گفتند از پریشانی های که بر آنان رفته بود ؛ آتش می رفت خاموش شود که مرد تکه چوبی انداخت و آتش شوری به پا کرد ...گرگ غرشی کرد و به آرامی عقب رفت و بعد ناپدید شد میان تاریکی ... و مرد آخرین نگاه گرگ را به خاطر سپرد که گفته بود :
" جهان را شوری اگر هست از شورش ماست . "

همدان - دامنه بوقاطی آبان ۸۵
عکس : آقای یگانه

شکوه...
همدان - دامنه بوقاطی - آبان ۸۵