سرگردانی های مرا باد به عاریت برده است ؛
از این روست که خاموش و عاطل نشسته ام .
خیالم را غروبی سرخ ربود ؛
از این است که بی خیال آرمیده ام .
نگاهم را بال های مرغی دور پرواز با خود برد ،
از آن است که نگاهم بی تماشاست .
غمم را اندوه چشم گرسنگان ربود
و شادی ام را رقص آسودگان به تاراج برد .
سودایم را نیز به سوداگران فروختم .
و اکنون تهی و آزاد
بر درگاه ابدیت ایستاده ام ،
و تنها و تنها در کوله بارم ، عشق است ؛
آن هم برای تو ....
دیگر باید بروم ؛
خداحافظ ....
سیاوش
