تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش فرو پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

 

دل تنگی ها ...

بیستون - اردیبهشت ۸۶

 

دشت از همین جا که تو نشسته ای شروع می شود و تا دورها ، تا آنجا که چشم کار می کند می رود . کنار دشت ، کوه ، خسته از این همه ایستادگی و ایستادن ، پاهایش را در رودی که می گذرد می شوید و رود ، آوار خستگی های کوه را گریان و خروشان می برد ؛ و بالاتر ، میان پیچ و تاب دشت گم می شود . آن طرف تر ، گله ای چرا می کند ، آسوده و آرام و چوپانی بالاپوشی از پشم گوسفندان به تن کرده ، نی می نوازد .

 دورتر دهی است ، با خانه های گلی و تو سری خورده که مثلا یعنی آبادی ؛ و نزدیک تر ، دشت را خراشیده اند که لقمه نانی در بیاورند ... اشک می کارند و آه درو می کنند .

چشم می گردانی و گوش تیز می کنی پی ردی از خنده ای ، صدایی ... و چشمانت خیره گورستان می ماند ؛ شلوغ است و پر رفت و آمد ، اصلا انگار آبادی اینجاست .

کنار دستت هم چند تکه آهن تا آسمان بالا رفته ، چشم روشنی دولتی هاست به اهل ولایت .

و درست زیر کوه ، همانجا که آن صنوبرها صف کشیده اند ، محبسی است به بزرگی شهری و صدای زنجیر می آید و فریاد . چشم به محبس داری که از کنارت گروهی در زنجیر می گذرند . چشمانشان برق می زند ، می روند تا در کنار همان صنوبر ها آرام بگیرند تا دیگر خواب خفتگان را بر نیاشوبند ....

و تو چه کار می کنی ....؟ هیچ !

چشمانت را ببند ، گردنت را بچپان توی یقه ات ، آسوده می شوی ، سوت بزن و رد شو و برو .... به سلامت .

 

****

شاید هم اصلا بهتر باشد که چیزی نگویی و رد شوی و بروی ... و البته که این خیلی بهتر است که سری که درد نمی کند را دستمالی نبندی و آسوده روزگار بگذرانی . وقتی مردم ما در ضرب المثل هایشان از شاخ گربه می ترسند و سعی می کنند که آسه بیبایند و بروند تا شاخ خیالی گربه آن ها را نیازارد ، دیگر چه می توانی بکنی ؟

امروز سالگرد 2 خرداد بود ، 10 سال گذشت . و امروز باز هم دانشجویان قربانی اند . و اینبار دانشجویان امیر کبیر و اینبار از آنها انتقام می کشند به جرم آتش زدن عکسی .

یادم آمد از صفحاتی از کتاب "حسین وارث آدم" از دکتر شریعتی که نوشته بود :

"... و فرموده است تا آن خرمن آتش را ، که آن بار بر ابراهیم گل سرخ شده بود ، با هیمه های دیگری بر افروزند ...تا وارثان او بدانند که بت های خرد را نمی باید شکست ."

 

و این چند بیت برای او که با قامتی کوچک ، حرف های بزرگ !! می زند :

 

من از رگبار هذیان در تب پاییز می ترسم

از این اسطوره های از تهی لبریز می ترسم

برایم آنقدر از گزمه های شهر شب گفتند

کزین همسایگان ، از سایه خود نیز می ترسم

حقیقت واژه تلخی است در قاموس ناپاکان

من از نقش حقیقت های حلق آویز می ترسم

نمی ترسند از ما و من این تاراج گر مردم

به تاراج آمدند این ناکسان ، برخیز ، می ترسم

 

خبرنامه دانشگاه امیر کبیر

روزنامه اعتماد ملی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 6 AM  توسط سیاوش  |