روزگار خدمت و دردسرهای بعدش نمی گذاشت که هم چنان نویسنده بمانم ... اگر چه گاهی دست به قلم زدم ، اما نه چنان که به دل نشیند . و حالا – اگر چه هنوز تمام نشده - دوباره می نویسم ... و چه خوب که شروع دوباره ام از پاییز است .
***
شکوه پاییز ، یعنی غرق شدن نگاهت در قامت درختی یا درختانی ... درخت ها را که دیده ای ، عریان ... سر بر آسمان .... بی نیاز ... ، هر یک قامت عصیانی بر بلندای آسمان ، بی هول .... بی هراس ... و مگر چه دارد درخت جز همان مشتی برگ ؟ همان ها که حالا آذینشان بسته به هزار رنگ ، به پیشباز پاییز ... و آخر سر ، دست افشان می کند و جامه دران به هوای پاییز ... تا خودش می ماند و چند شاخه لخت ... سبک بار . می نشیند ... نه ! می ایستد تا بهار ...
و برگ ها ... ! خش ... خش ... خش ...
پاییزت مبارک دوست پاییزی من ...
هنوز زندگی می بخشد ... با رنگش ، اگر چه خود دیری است دیگر مرده ...
همدان – مهر 86

گل پاییزی
همدان – آبان 86
پاییییز ...
همدان – آبان 86
خزان فصل سبک باری است ، نه هنگام عریانی
از این رو پیش تاراجــش سری بی باک دارم من