تبليغاتX
آیریکان

آیریکان

ای به جامه خویش فرو پیچیده ، برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

روزگار خدمت و دردسرهای بعدش نمی گذاشت که هم چنان نویسنده بمانم ... اگر چه گاهی دست به قلم زدم ، اما نه چنان که به دل نشیند . و حالا – اگر چه هنوز تمام نشده -  دوباره می نویسم ... و چه خوب که شروع دوباره ام از پاییز است .

 

***

 

شکوه پاییز ، یعنی غرق شدن نگاهت در قامت درختی یا درختانی ... درخت ها را که دیده ای ، عریان ... سر بر آسمان .... بی نیاز ... ، هر یک قامت عصیانی بر بلندای آسمان ، بی هول .... بی هراس ... و مگر چه دارد درخت جز همان مشتی برگ ؟ همان ها که حالا آذینشان بسته به هزار رنگ ، به پیشباز پاییز ... و آخر سر ، دست افشان می کند و جامه دران به هوای پاییز ... تا خودش می ماند و چند شاخه لخت ...  سبک بار . می نشیند ... نه ! می ایستد تا بهار ...

و برگ ها ... ! خش ... خش ... خش ...

پاییزت مبارک دوست پاییزی من ...

 

هنوز زندگی می بخشد ... با رنگش ، اگر چه خود دیری است دیگر مرده ...

همدان – مهر 86

 

گل پاییزی

همدان – آبان 86

 

پاییییز ...

همدان – آبان 86

 

خزان فصل سبک باری است ، نه هنگام عریانی

از این رو پیش تاراجــش سری بی باک دارم من

(منزوی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 1 PM  توسط سیاوش  |