چرا نمی گذارند تو با خود ات تنها باشی ؟ با آرزوهایت ، با رویاهایت ؛ چرا نمی گذارند سرت را توی لاکت فرو کنی و برای خودت خیالات بفرمایی ...؟ از آن خیال ها که تو را به "هر جا که اینجا نیست" می برد ، تو را خلاص می کند از دیگران ، و تو را خلاص می کند از خودت و سنگینی بودن ات . همان خیال ها که اگر بال به بالشان بدهی تو را به بلندای آسمانی می برند که هیچ کرانه ای ندارد و به دشتی که هیچ حائلی در آن نیست ... خیال را که یارای بند نهادن دارد ؟
گفت اینجا بوی یاری می رسد ...
همدان - اردیبهشت ۸۶
بی نشان
همدان - خرداد ۸۶
یکه
همدان - تیر ۸۶
*******
گاهی فکر می کنم روزگاری چون کسراییان* یا فریدنی** داشتن یک رویاست ، یک رویای دور ... یک آرزوی محال ... سفر به همه ایران ... به کوه ها ، دشت ها ، واحه ها و به همه جا ... و باز گشتن با چشمی پر از دیدن ها و دلی پر از فهمیدن ها و حس کردن ها ... احساس رنگ ها و زیبایی ها و رنج های مردم کشورت که هیچ کاری اگر نتوانی برایشان بکنی – که دل خوشی نه آنان از تو دارند و نه تو از آنان – لااقل به گرفتن عکسی از لبخندشان و اشکشان همراهشان باشی ... . چه می دانم ! بگذریم .
*، ** : استاد نصرالله کسراییان و استاد نیکول فریدنی از عکسان به نام طبیعت و معاصر می باشند .






همه عکس ها ، متعلق به استاد نصرالله کسراییان می باشد .
