
تو نبودی ، همه چیز گم بود و ناپیدا ...
من بودم ...
آواره ، پریشان ، خوابگرد دشت ها و کوه های دور ...
پلنگی بر فراز صخره ای ...
خیره ی ماه ی دور ...
آمدی ... آرام گرفتم ،
بهار شدم و شکوفه باران ...
ابر شدم ...
ماندی ... گرم شدم ،
بارآور شدم ، قد کشیدم ...
و بعد ... خواندی که : می روم ...
پاییز شدم
و به هزار رنگ چشم انتظار
تا کدام ، خبر آمدنت را ترانه ای بخواند
و ... می مانم ...
می مانم تا زمستان ...
یخ می کنم ... می گریم ... بلورآجین می شوم
تا ...
بیایی و غرق هزار بهارم کنی ...
سیاوش



